پارت پنجاه و دوم :

یوبه جیغ بلندی کشید و خودش را به عقب سُر داد. دومین تازیانه را که خورد، بلند شد و سمت پستو فرار کرد. سیاوش‌خان در اتاق را بست و دنبالش تا پستو رفت. چادرش را کشید و باعث شد یوبه به عقب پرت شود. پشتش را نگاه کرد و روی چادرشبی که رختخواب‌هایش را پوشانده بود افتاد. چشم‌های سیاوش‌خان او را حسابی ترسانده بود. به تته‌پته افتاد و گفت:
-حتمی اشتباه دیدید آقو. من از خونه‌ی بوآم جایی نرفتم.
سیØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهراشون

    0

    لطفا خواهشا پارت گذاریو بیشتر کنید خیلی قشنگه آدم تشنه میمونه

    ۲ ماه پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    چشم عزیزم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️