سایهی مترسک به قلم الهه محمدی
پارت پنجاه و دوم :
یوبه جیغ بلندی کشید و خودش را به عقب سُر داد. دومین تازیانه را که خورد، بلند شد و سمت پستو فرار کرد. سیاوشخان در اتاق را بست و دنبالش تا پستو رفت. چادرش را کشید و باعث شد یوبه به عقب پرت شود. پشتش را نگاه کرد و روی چادرشبی که رختخوابهایش را پوشانده بود افتاد. چشمهای سیاوشخان او را حسابی ترسانده بود. به تتهپته افتاد و گفت:
-حتمی اشتباه دیدید آقو. من از خونهی بوآم جایی نرفتم.
سیØ

لطفا صبر کنید...

زهراشون
0لطفا خواهشا پارت گذاریو بیشتر کنید خیلی قشنگه آدم تشنه میمونه